آینه
امشب داشتم یه ویدیو از ویکتور یالوم میدیدم. دربارهی اینکه درمانگرها چطور روی خودشون کار کنند که زخمها و آسیبهای خودشون، احساساتی که در جلسه براشون بالا میاد و.. روی رابطههایی که با مراجعین شون میسازند اثر نذاره. یک سری راهکارها داشت، دریافت تراپی فردی، جلسات با سوپروایزر، جلسات سوپرویزن گروهی، شرکت در گروه درمانی ها و.... در واقع جان کلامش این بود که مدام و مدام با خودتون در تماس باشید و تلاش کنید برای شناختن خودتون.
یک راهکار دیگهای هم که گفت برای این قضیه این بود که بری به اطرافیانت، شریک عاطفیت، دوست یا دوستان صمیمیت، خانوادهت و... بگی که اونها چه تجربهای از تعامل و ارتباط با تو دارند؟ نقاط قوت و نقاط ضعفت از منظر اونها چیه؟
من حتی از تصورش هم قلبم تند زد، استرس اومد سراغم.
موج موج حرفهای انتقادیای که خواهم شنید از همهی دیگرانِ نزدیکم، اومد تو سرم...
قطعا تعاریف مثبت هم وجود داره اما من داشتم به بازخوردها درباره نقاط ضعفم فکر میکردم.
یک به یک قیافه نزدیکانم جلو چشمم اومد.
تصور کردم که خب فلانی میگه خودخواهی! اون یکی میگه گیجی، گیج! اون یکی میگه خوب نمیشنوی آدم رو، یکی دیگه میگه زود از کوره در میری و....
فقط مختص درمانگرها هم نیست این تمرین ها...
به درد همه آدمها میخوره.
برند از اطرافیان شون بپرسند:
« تو منو چطور تجربه میکنی؟!
من برات چطوریام؟
از سیاه و سفیدش بگو..»
شما وقتی به این موقعیت فکر میکنید
چه حسی براتون بالا میاد؟
و چه حدس هایی دارید؟